{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مافیا

پارت چهارم: اسارت در قلمروِ سیاه

در پشتِ درهایِ بسته و تاریکِ دفتر، جونگ‌کوک با صدایی سرد و دستوری به یکی از افرادِ مورد اعتمادش گفت: «وقتی داشت برمی‌گشت، پیگیرش باش. نمی‌خوام کسی بهش نزدیک بشه... فقط، بیارکش به خونه.»

لیها، در حالی که از اتفاقاتِ عجیبِ روزِ اولِ کاری در سرش می‌چرخید، با قدم‌هایِ تند در حالِ بازگشت به سمتِ خانه بود. نورِ چراغ‌هایِ خیابان، سایه‌هایِ بلندی رویِ پیاده‌رو می‌انداخت. ناگهان، سایه‌ای از پشتِ سرش به سمتش هجوم آورد. قبل از اینکه بتواند جیغ بزند، پارچه‌ای خیس و سنگین جلویِ دهانش گذاشته شد.

بویِ تند و مرموزِ **«گلِ لاله وحشی»** در بینی‌اش پیچید؛ بویی که همزمان هم جذاب بود و هم مرگبار. هوش از سرش پرید و جهان در برابر چشمانش سیاه شد...

***

وقتی لیها چشمانش را باز کرد، با فضایِ غریبه‌ای روبرو شد. یک عمارتِ عظیم، سیاه و با شکوه که انگار از دلِ تاریکی بیرون آمده بود. گیج و منگ، با ضربانِ قلبِ تند، راهیِ باز کردنِ در شد. وقتی در را باز کرد، صحنه‌یِ عجیبی مقابل چشمانش قرار گرفت.

جونگ‌کوک، آن مردِ ترسناک و قدرتمند، در آشپزخانه‌یِ بزرگِ عمارت ایستاده بود و در حالِ آشپزی بود. او یک پیراهنِ دکمه‌دارِ سفید به تن داشت که به خاطرِ گرمایِ آشپزخانه، چند دکمه‌یِ بالایی‌اش را باز گذاشته بود و بخشی از سینه‌یِ عضلانی‌اش را نمایان می‌کرد.

لیها سعی کرد مثلِ یک سایه، آرام و بی‌صدا از پله‌ها پایین برود تا شاید راهی برای فرار پیدا کند. اما حضورِ او در آن فضایِ ساکت، مثلِ یک نویزِ آزاردهنده بود. ناگهان، صدایِ جابه‌جاییِ قاشقی، سکوت را شکست. جونگ‌کوک بدونِ اینکه برگردد، با لحنی آرام اما مقتدر گفت:

«بیدار شدی، خوشگله؟»

لیها که از شدتِ ترس و خشم می‌لرزید، با صدایی که سعی می‌کرد محکم باشد، پرسید: «چرا... چرا منو دزدیدی؟!»

جونگ‌کوک به آرامی چرخید. نگاهش مثلِ قبل، نافذ و تحلیل‌گر بود. با خونسردی پاسخ داد: «اول، چون تو اولین دختری هستی که واقعاً به چشمِ من اومدی. و دوم... من هیچ‌وقت موقعیتی که می‌تونم چیزی رو به دست بیارم، از دست نمی‌دم.»

لیها که دیگر نمی‌توانست طاقت بیاورد، با عصبانیت و عجله به سمتِ او رفت. با انگشت‌هایِ لرزان به او اشاره کرد و فریاد زد: «منو برگردون! همین الان منو برگردون!»

در یک چشم به هم زدن، جونگ‌کوک حرکت کرد. قبل از اینکه لیها بتواند عقب بکشد، دستِ بزرگ و گرمش را دورِ کمرِ ظریفِ او حلقه کرد و او را با قدرتی بی‌رحمانه به سمتِ خودش کشید. بدن‌هایشان به هم چسبید و لیها نفسش در سینه حبس شد.

او در گوشِ لیها زمزمه کرد: «دیگه داد نزن...»

لیها که در محاصره‌یِ بازوهایِ فولادینِ او بود، با صدایی لرزان و تسلیم‌شده گفت: «باشه... باشه...»

جونگ‌کوک بعد از چند لحظه‌یِ سنگین، او را رها کرد و با همان لحنِ آمرانه گفت: «حالا برو روی مبل بشین.»
دیدگاه ها (۰)

مافیا

مافیا

عشق در قوانین مختلف پارت پنجملیها تیهونگ...

# پارت هشتم: حصارِ گرم در شبِ سردسرمای شبانه، پارچه‌ی ابریشم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط